کد خبر: ۱۱۸
تاریخ انتشار: ۰۶ آذر ۱۳۹۴ - ۱۱:۱۹
یکی ازنوحه خوانها که اندام ورزیده ای داشت نوحه هایی بسیارسوزناک می خواند با آهنگهایی بسیارزیباتر که دراین دودهه کمتر درعراق شنیده ام.به میان شان می روم ومثال آنهاعراقی وارسینه می زنم امانه به محکمی بعضی ازآنها! .سینه زدنهای عراقیها را بسیاردوست دارم. بسیارمردانه است وآدم را از دیدنش به گریه می اندازد.کاش می پرسیدم هیات کدام شهرهستند ونام مداح - که عراقیها به آن رادود می گویند- چیست .امکان سوال نبود .همه درحال عزاداریشان بودند.

ازخیمه گاه بیرون آمدم درمحوطه پشت آن دیدم آتش بزرگی ازکنده های درخت روشن کرده اند وآتش گداخته قرمزوبنفش شده و آماده آماده است. فهمیدم این مقدمه کاراست .اطراف آتش نرده ای بود .به تصور اینکه مراسم دراینجا برگزارمی شود درنزدیکترین فاصله به آتش پشت نرده ایستادم .هرچند از شدت گرما امکان ایستادن طولانی نبود. پس ازدقایقی دیدم دوجوان وارد محوطه شدند ودوفرقان آوردند. یکی ازآنها ابتدا با پشت بیلی که دردست داشت زغالها را خرد خرد کرد بعد مثل ماسه به درون گاری ریخت .ازاو پرسیدم کجا خالی می کنید؟ گفت جلوی درخیمه گاه که بعد معلوم شد روبروی خیمه گاه است . دو جوان محموله آتش را درگاریها بر روی اسفالت درمسیری به طول پنج  تاشش مترخایلی کردند .مسیری که اطراف آن با نرده هایی بسته شده بود عده ای غالبا یا همه جوان آماده بودند زغالها با بیل بر روی اسفالت پهن وصاف شوند تا به یاد حرکت زینب در شام غریبان -که پس ازآتش زدن خیمه گاه درون خیانم پر از آتش می دوید وکودکان را نجات می داد وبعد امام سجاد راه از میان خیمه ای درحال سوختن بیرون کشید- به درون آتش بروند وبدوند. تا زغالها پهن شد بلافاصله برنامه شروع شد جوانها یی درسن هجده تا بیست ساله وگاه کمی بیشترپشت سرهم وبه شتاب بر روی زغالهای گداخته می دویدند. دویدن هرکدام بگونه ای متفاوت بود.

بعضی سعی می کردند ازچند قدم درون آتش فقط یکی دوقدمشان درون زغالها با شد وبقیه قدمها را زیگزاکی دراطراف زغالها یا زغالهای کمترسوخته بگذارند ولی همه درست دروسط زغالها قدم می گذاشتند .دیدن حالت آرام وبا طمانینه دوسه جوان درمیان دهها جوان رونده درآتش بسیاردیدنی بود.چنان با آرامش قدم برمی داشتند که انگار دارند روی برف یا چمن گام می بردارند ونه آتشی درکار است ونه سوختن پوست کف پایی! با تانی درحالتی کاملا نمایشی متفکرانه به این طرف وآن طرف جمعیت می نگریستند و بر روی زغالها راه می رفتند تا به ته خط برسند.

جوانی بیل دردست هرچند دقیقه  یکبارزغالها را که بواسطه دویدنهای تند وسطشان خالی شده بود جمع می کرد.من فقط می نگریستم ومی گریستم .

 بیست ساعتی بیشتربه این عشاقی که گرمی آتش را نمی فهمیدند نگریستم وگریستم. دیدم با اینکه فاصله ام با این مسیرزغال حدودا یک متریا بیشتراست ولی پیراهن مشکی ام ازشدت گرما چنان گرم شده که به بدنم چسبیده است . ترجیح دادم جایم راعوض کنم ودرانتهای صفی که جوانها ازآتش خارج می شدند بایستم و فقط وفقط به حالات وچشمان شان درهنگام دویدن ونیزلحظه ی آخر رسیدن به آخر خط بنگرم. کمی که ایستادم گفتم کاری بکنم تصمیم گرفتم تا به ته خط رسیدن آنها را که به دلیل جایی که ایستاده بودم انگاردرآغوشم می افتادند بگیرم وبازویشان را بفشارم وبا جمله معروفی که عراقیها به پیاده روندگان اربعین حسینی می گویند که : علی وایاک! یعنی که دست علی باتوست وبا توباشد! مثلا! تشویق شان کنم.

پس از ده دقیقه ای شگفت زده ازدیدن این صحنه ی کم نظیرومالامال ازتجلی وشورعشق به ابا عبدالله الحسین راهم را گرفتم وبطرف منزل رفتم درحالی که درمانده درک این حرکت جوانهای عراقی درآتش  بودم.شب سیدعباس اهل درکه می گفت اوهم به توصیه میزبان رفته ومراسم را دیده وباموبایلش فیلمبرداری هم کرده است .ازسید خواستم فیلمهایی را که گرفته برایم بفرستد که فرستاد  ومی بینید.

درجایی که ایستاده بودم وانتهای مسیر دویدن بود جوانهایی رادیدم که بارها درآتش وارد می شدند و دوباره ازاول شروع می کردند! انگاریک یا دوباربرایشان کافی نیست. جوانی بیست وچند ساله باموهای ساف ولخت را دیدم که بیش از5 باراین مسیر را درآتش دوید وخم به ابروهم نیاورد. مست بود از شوق کاری که می کرد.دفعه پنجم او را درآغوش گرفتم و به اوعلی وایاک! دیگر بس  است.نمی دانم اعتنا کرد به گفته ام یا نکرد!

به همه چهره ها می نگریستم یکی دونوجوان درچهره شان اثر ناراحتی از سوختگی کف پا دیده می شد که با نگاه کردن به کف پایشان میخواستند ببینند چه اتفاقی برایشان افتاده جزاین یک دونفربقبه هیچ اعتنایی به سوخته شدن کف پایشان نداشتند .بعضی تا به آخرخط می رسیدند چند بارکف پایشان را محکم به زمین می زدند وبعد خیلیعادی کفش شان رامی پوشیدند ومی رفتند دقیق به حرکت شان نگریستم هرکدام 5 تا شش قدم شان درآتش بود.

emailارسال به دوستان
tr_sar
نظرات بینندگان
tc_sar
نام:
ایمیل:
* نظر: