کد خبر: ۲۸۱
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۹۵ - ۱۱:۱۳
بزرگ مردی که گمنام زیست وگمنام تر رفت.

سال ها قبل که یکی از نزدیکان که در اصفهان زندگی می کند  اطلاع داد یکی از عرفای گمنام در مهیار - در حومه اصفهان که پس از شهرستان شهرضا در مسیر شیراز قرار دارد -  هست که می خواهم سری به او بزنم. با ایشان و یکی از دوستان  شفیق اصفهانی- حاج مهدی علیزاده که اخیرا این عکس  را که ندیده بودم برایم فرستاد  - به دیدنش رفتم .

نام مبارک وی حاج عباسعلی انصاری مهیاری است. حکیمی متاله که از فلاسفه متبحر معاصر بود و از نام و یاد گریزان و به همین جهت از او کمتر شرح حال و تصویری در دست است. بعدها در جایی خواندم پس از طی دوره مقدماتی فلسفه متعالی را از حضور شیخ محمد هادی فرزانه و اصول و کلام را از محضر آیت الله حاج میرزا محمدرضا مهدوی مستفیض و در نهایت محضر آیت الله حاج آقا رحیم ارباب را هم در اصفهان درک نموده است. مدتی هم به تهران آمد و در جلسات موسسه وعظ و خطابه اسلامی مدرسه عالی سپهسالار شرکت داشت.

به قدری از نام گریزان بود که در جلسه تجلیل و بزرگداشتی که از فرهیختگان شهرضا در سال 1382 برگزار شده بود حضورنیافت.

به دیدنش رفتیم. نمیدانم چرا ما را در منرل روستایی اش نپذیرفت و به قبرستانی که در روبروی روستایشان قرار دارد -که قبر یکی از اولیای خدا هم در آنجاست و اسمش را نمی دانم- برد و با ما صحبت کرد. خیلی به رغم سن اش سر زنده و شاد و سر حال نشان می داد.  بعدها ،بارها به مهیار رفتم و ایشان را در منزل روستایی و کاه گلی ساده اش زیارت کردم.

ابتدا اسامی ما را پرسید که همان خویشاوند ما یک به یک معرفی کرد تا رسید به من و گفت ایشان برادر خانم من دکتر رجایی است تا نام مرا شنید رجایی ،با چشمان نافذش به چشمهایم خیره شد و عبارتی مثبت و مرتبط با وجه تسمیه  فامیل من با شخصیت ام گفت که دقیقا مطابق با خلق و خوی روابط  اجتماعی من بوده و هست. که از ذکرش در می گذرم!

بزرگ مردی که گمنام زیست وگمنام تر رفت.

خویشاوند من که استاد دانشگاه است از ایشان پرسید: شنیده ام از یکی از اساتید دانشگاه در تهران  که یک روز خدمت شما رسیده و از شما خواسته به او بگویید صبح کجا بوده و چه کار کرده و شما به او گفته اید شما صبح با خانمت در خانه ات در تهران صبحانه  کره با پنیر و مربا خورده ای و فلان ساعت از تهران حرکت کرده ای و فلان ساعت هم  به اصفهان رسیده ای و او هم با کمال تعجب همه این گفته ها را تایید کرده است.

پرسید: دکتر فلانی را می گویی؟ و ادامه داد: آره .آمد اینجا.خویشاوند من پرسید :چگونه این چیزها را می گویید؟ این بزرگ درحالی که به جاده  اشاره می کرد که ماشینهایی از آن عبور می کردند، گفت: کاری ندارد پیداست !مثل این ماشین هایی که الآن دارند می روند و شما دارید آنها را می بینید!

بعدها رابطه من با این بزرگ بسیار زیاد شد و تقریبا هر وقت به اصفهان می رفتم به او سری می زدم .ایشان هم لطفی وافر بمن داشت و مرتب با تلفنهای دیگران – تلفن همراه نداشت  - به من زنگ می زد و جملات مثبت و امیدوار کننده می گفت و بدون خداحافظی هم تماس را تمام می کرد. بعدها که با وی آشنا شدم کتابی قدیمی از کتابخانه  بسیار غنی اش در آورد و به من نشان داد که در آن نوشته شده بود وی در دهه چهل یا پنجاه از محدود مدرسان درس کتاب  فصوص الحکم شیخ اکبرابن عربی است . باورم نمی شد این مرد گمنام روستایی فیلسوف باشد و بعلاوه تا آخرین مرحله عرفان نظری هم تا جایی پیش رفته باشد که درس فصوص را - که خواندن آن برای بعضی ازاهل علم مشکل است چه رسد به درک و مهمتر ازآن تعلیم آن ،- تدریس هم می کند.

وقتی متوجه شد دارم تز دکترایم را می نویسم موضوع تز را پرسید .تا گفتم رابطه کمپانی هند شرقی انگلیس با ایران دوره کریم خان زند گفت: اگر لازم باشد یکی دو فصل آن را بده من بنویسم! تشکری کردم وگفتم خودم می نویسم. هنوز پس از گذشت بیش از ده سال باورم نمی شود با اعتماد بنفسی خارق العاده چنین تعارفی بمن کرده باشد که می تواند بدون مطالعه در باب  تاریخ زند یکی دو فصل تز دکترای مرا بنویسد.

درعلم جفر و علوم غریبه هم دستی داشت این را از مشکلی که برایم پیش آمده و برای راه چاره با وی مطرح کردم متوجه شدم. اسامی طرف های قضیه را پرسید سپس بلافاصله دست به قلم برد وتند و تند محاسبات عددی کرد و مطالبی بعنوان راه حل برخورد با مشکل گفت!

سن بالایی داشت و از پا درد ناراحت بود او را در یکی از سفرهایش به تهران نزد دکتر بسیار متخصصی بردم که  با معاینه او تلویحا گفت برای معالجه اش دیر شده ولی به او ورزش هایی داد که برای عدم پیشرفت درد و سفت شدن عضلات  انجام دهد. از مطب بیرون که آمدیم قدری ناراحت بود و می گفت فکرمی کردم مرا خوب می کند!

بسیار به شهید گرانقدر رجایی علاقه داشت و هر بار که تلفن می زد با اعزاز و تعظیم از او که دنیا و مقام نتوانست او را اسیر خود کند  یاد می نمود.

این عارف گمنام و فیلسوف وحکیم متاله پس ازتحمل یک دوره بیماری در بهمن ماه  1393 از دنیا رفت و در همان قبرستان نزدیک مهیار به خاک سپرده شد. شب ارتحال داماد بزرگوار وی خبر ارتحالش را به من داد و گفت تازه از در گذشت حاجی مطلع شده و از تهران حرکت کرده تا به مهیار برود. افسوس که نتوانستم در مراسم تشییع و دفن و یا ختم او شرکت کنم . این نوشته ادای دین اندکی به اوست.
درود و رحمت ومغفرت و الهی بر او باد و روحش قرین آرامشی ابدی ومتنعم ازهمجواری اولیای الهی.

تقاضا دارم صلوات و سوره حمدی به روح متعالی این بزرگ هدیه  کنید.

اللهم صل علی محمد وآل محمد...
emailارسال به دوستان
tr_sar
نظرات بینندگان
tc_sar
نام:
ایمیل:
* نظر: